عبد الله الأنصاري الهروي
52
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى
الهى ! نسيمى دميد از باغ دوستى : دل را فدا كرديم ، بويى يافتيم از خزينه دوستى : به پادشاهى بر سر عالم ندا كرديم ، برقى تافت از مشرق حقيقت : آب و گل كم انگاشتيم . الهى ! هر شادى كه بىتوست اندهان است ، هر منزل كه نه در راه توست زندان است ، هر دل كه نه در طلب توست ويران است ، يك نفس با تو به دو گيتى ارزان است ، يك ديدار از آن تو به از صد هزار جان رايگان است : صد جان نكند آنچه كند بوى وصالت . الهى ! چه زيباست ايام دوستان تو با تو ! چه نيكوست معاملت ايشان در آرزوى ديدار تو ! چه خوش است گفت و گوى ايشان در راه جست و جوى تو ! چه بزرگوار است روزگار ايشان در سر كار تو ! ملكا ! آب عنايت تو به سنگ رسيد : سنگ بار گرفت ، از سنگ ميوه رست ، ميوه طعم و خوار گرفت . ملكا ! ياد تو دل را زنده كرد و تخم مهر افكند ، درخت شادى رويانيد و ميوه آزادى داد . چون زمين نرم باشد و تربت خوش و طينت قابل تخم ، جز شجره طيبه از آن نرويد و جز عبهر عهد بيرون ندهد . . . . هر كس را اميدى ، و اميد عارف ديدار . عارف را بىديدار نه به مزد حاجت است نه با بهشت كار همگان بر زندگانى عاشقند ، و مرگ بر ايشان دشخوار ، عارف به مرگ محتاج است بر اميد ديدار ، گوش به لذت سماع برخوردار ، لب حق مهر را وام گزار ، ديده آراسته روز ديدار ، جان از شراب